مهربانی
X
تبلیغات
نماشا
رایتل
مهربانی
یکشنبه 3 مرداد‌ماه سال 1389
خدایا فقط برای تو

الهی !!!

قلب مرا در امتحان تقوا شرکت بده ، آزمایشش کن

اما نگاهت را از من بر مگیر!

مددم کن ، اما رهایم مکن!

الهی!

لحظه های مرا دریاب ، اما چشمهایت را بر من مبند!

 

 

خدایا !!!! شگفتا ... من درون دره های پایین دست ایستاده ام ، آنوقت می خواهم ابرها وستارگان را با نُوک انگشتانم جا به جا کنم ! چه آرزوی محال و بیهوده ای . کاش خودم را نمی دیدم ، حتی دگمه هایی را که بر پیراهن تیره ام می درخشند

 

خدایا جای پای تورا برآسمان و دریا می بینم ، برشالیزارها  و مزارع گندم بر تپه ها وکویرهای داغ و صخره های سرکش ،  با این همه چرا پرده های سیاه و ضخیم تردید راکنار نمیزنم؟ چرا آن روز که سیبی سرخ در دست داشتم به تو تعارف نکردم ؟   

 

خدایا مگر من وقتی با تو حرف می زنم ذره ذره آب می شوم ؟ و کلمات یکی - یکی از من جدا می شوند و بر زمین می افتند ؟       

خدایا دوست دارم آن قدربا تو حرف بزنم که فقط  یک کلمه از من باقی بماند : " تو"

 

خدایا همه گلهای وحشی که در دستهایم می رویند وهمه رودخانه هایی که درقلبم موج می زنند ، برای تو -- بوسه های بکر و تازه من و کاسه ای که از آن آفتاب می نوشم برای تو -- خیابانهایی که عاشقانه در آن قدم می زنم برای تو  ، فقط برق نگاه مهرآمیز تو برای من !

 

خدایا چه آسان می توان تو را دوست داشت ، بی هیچ تکلف و بهانه ای .  بهشت همین حیاط کوچک خانه ماست ، وقتی فرشته ها برای شنیدن نام تو از دهان من ، از پله های عرش پایین می آیند !

 

خدایا چرا ناامید باشم ؟ چرا برگهای مرده را دور بریزم ؟ وقتی قایق های شکسته هم می توانند آرام آرام مرا به سوی تو بیاورند . چرا ناامید باشم ؟ وقتی هنوز می توانم پنجره اتاقم را باز کنم و صدای قدمهای رهگذران سربلند را بشنوم  .چرا نا امید باشم ؟ وقتی هنوز می توانم صبح زود بیدار شوم و قبل ازاین که به زندگی سلام کنم به همه بگویم :  

 

  

"دوستت دارم  "


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری