مهربانی
X
تبلیغات
رایتل
مهربانی
یکشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1386
مشق شب

 

..اَسْئَلُکَ بِحَقِّکَ وَقُدْسِک و َاَعْظَمِ صِفاتِکَ وَاَسْمآئِک اَنْ تَجْعَلَ اَوْقاتى‏ مِنَ‏ اللَّیْلِ وَالنَّهارِ بِذِکْرِکَ مَعْمُورَةً وَبِخِدْمَتِکَ مَوْصُولَةً وَاَعْمالى‏ عِنْدَکَ مَقْبُولَةً حَتّى‏ تَکُونَ اَعْمالى‏ وَاَوْرادى‏ کُلُّها وِرْداً واحِداً وَ حالى‏ فى  خِدْمَتِکَ سَرْمَداً یا سَیِّدى‏ یا مَنْ عَلَیْهِ مُعَوَّلى‏ یا مَنْ اِلَیْهِ شَکَوْتُ اَحْوالى‏ ..


.. از تو مى‏خواهم به حق خودت و به ذات مقدست و به بزرگترین صفات و اسمائت که اوقاتم را در شب و روز به یاد خودت معمور و آباد گردانى و به خدمتت پیوسته دارى و اعمالم را ‏مقبول درگاهت گردانى تا اعمال و گفتارم همه یک جهت براى تو باشد و حالم همیشه در خدمت تو مصروف گردد..

 

 

شبی از شب ها ، که چهره بازکردم ، پرده از بغض لحظه های خود ،گشودم. و راز نهفته در درون را ، با خود وخدای خود ، به گفتگو نشستم.

با خود گفتم : مگر آن ذرات تبسم عاشقانه ی خورشید عشق ، در تو نمی بارد.

باز با خود گفتم : چرا... چرا آن اذان محض توحید، در وجودم ، تلاوت نمی شود.

درآن حال ، غوغایی در وجودم ، برپا شده بود.  بی اختیار فریادی از قعر دل کشیدم ..که ،کجاست رازهای شگرف ، نیمه شبت.و لحظه های انس با محبوبت .

ولی به خود آمدم و دیدم ، من مانده ام و چهره ایی اندوهبار از ابر سیاه ماتم زا  و اشک های جاری و غلتان بر گونه ، بر سر سجاده ی عشق . که حکایت از صبح نیلگون وصل وعرفان را با خود ، زمزمه می کرد. و نبض جوشش عشق را ، که در یک قدمی قلبم ، عطرش را استشمام می کردم ، پراکنده می شد . و درآن لحظه ی نورانی عشق ، قلبم ندای ماتم وغم را بی صدا فریاد می کشید.

آری ....سپیده ی صبح ، آن زلال مه آلودصبح سیمین ، حکایت خلوت محض مرا با معبودم ، با هرپیوندش ، آشکار می ساخت.

در آن زمان ، تمام فکر و رویاهایم ، وجودم ، دنیایم ، عمرگذشته ومانده ام ، با آن خلوت آسمانی ، پیوند می خورد. به گونه ایی که دیگر نشانی از ، نشاط  و رقص ابرها ، در آسمان حیات ، حس نمی کردم. اینگار در آن لحظه ، ساعت زمان نیز مرا می خواست همراهی کند واز حرکت باز ایستاده بود. و نبض ها ، در اعصار زمان نمی تپید  و لحظه ها در ثانیه ها مستور گشته بود.

در آن حال وصف نا پذیر ، گاه خود را سوار بر  ابرهایی از رویا می یافتم  و دوباره ودوباره در ساعت زمان سیری می کردم وخود را سبکبال ترازهمیشه می یافتم.

وباز باری دیگر برای دیدن ثانیه های عرفانی عشق ، لحظه شماری می کردم. گر چه می دانستم  ، در باور هیچکس نخواهد گنجید که ، خورشید ، روزی افول خواهد کرد و عشق ، دیگر بر مزار خشکیده نخواهد تابید.

آخر چرا..... غروب آفتاب درفضای بارانی محصورشده از غم واندوه ، جاری می شود و شکوه ی خلوت دل ، سیل خروشان افکار بهم ریخته را ، بر صفحه زندگی نقش می زند. مگر نه اینکه  سکوت سایه ها و بغض هایش درهم می شکند ،تا از رازهای نهفته پرده بردارد.

گرچه بر دل تک تکمان  ، راز بلند ماندگاری که ، بر صندوقچه ی دل غبار گرفته ،بنوعی تفسیر می شود که، عشق آئینه تمام نمای امید و خوبی هاست .

 

پس بیائید هر روز صبح ، از قنوت دستانمان ، ندای عشق ، سر دهیم و جز به عشق ، اقتدا نکنیم.

 

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری