مهربانی
X
تبلیغات
رایتل
مهربانی
پنج‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1387
قصه دل

 

نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست--- بشنوازدل ، دل حریم کبریاست               

نی بسوزد خاک و خاکستر شود       --- دل بسوزد خانه ی دلبرشود 

وقتی فکرمیکنم ، یک عمر به خدا، همه به نوعی  دروغ  می گیم  و خدا هیچ وقت به خاطر دروغ ها مون  ، مارو تنبیه نکرده  ، و مورد قضاوت قرار نداده . و در باورمون فکرمی کنیم که ،  هر چی می گیم خدا باور می کنه ، و هر بها نه ای می یآریم ، خدا قبول می کنه. ولی مگه جزاینه که خدا بابزرگی ومهربونی وبخشش هاش ، یجوری می خوادآدمها رو متوجه اشتباهشون کنه که خالص تربشن .  ولی خودمونیم ، خداجون ،  هر چه خواستیم و می خواهیم عطا کردی  و هرموقع وزمان خواندیمت ،حاضر شدی .
اما ما چی ! هرگز ، حرف هاتو باور نکردیم ، چون اگه باورمی کردیم اشتباهاتمون صفرمی شد، وعده ها تو شنیدیم ، اما نپذیرفتیم. چشم ها مونو بستیم ، تا خدا را نبینیم و گوش ها مونو هم، تا صدای خدا را نشنویم . از خدا می گریزیم بی خبر از آن که خدا با ماست و دروجود ما
ست .مگه نه اینکه خدا از رگ گردن هم به ما نزدیکتره.

 ولی وقتی خداجون می شینم وفکرمی کنم می بینم منم تواین میلیون ها مخلوفاتت یه بنده گناهکارت بیش نیستم ودیگه مونده به کرمت وبزرگیت وبخشش ات .

 ولی وقتی به روزهای سوخته وازدست رفته ام  فکرمیکنم  ،  که وقتی می خواستم کاخ آرزوها مو اونطور که دلم می خواست ،  بسازم نه آن گونه که خدا می خواست . به لحظه ایی رسیدم که ، چشم  بازکردم دیدم ، اغلب ساخته ها م  ویران شدند و زیر خروارها آوار، سرخوردگی وغم وشکست موندم. من زیر ویرانه های دل ، که هرکس بنوعی برای خودش رقم میزنه ، دست و پا زدم و کسی نبود که اون لحظه دردم رو بخونه ازچشا م . هیچ کس فریا د دلم رو نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دونستم که نابودی ، روح وروانم رو خودم مهیا کردم . و باید رفیق وهمدم افسردگی باشم . دراین وقت بودکه ،  با شرمندگی فریا د زدم خدایا  ! اگر مرا نجات بدی  ، اگر ویرانه های وجودم رو آبا د کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگی همون رو انجام بد م. با فریا د درون ،  خدا رو صدا کردم  که ، خدایا ! نجا تم بده .  می دونستم تواون زمان فقط ، خدا تنها کسی هست  که حرف ها مو باور کرد ومنو پذیرفت. نمی دونم چطور،  اما در کمترین مدت خدا فریا درسم شد و دوباره احساس آرامش کردم.

گفتم : خدای عزیز،  بگو چه کنم تا محبت تو رو جبران کنم . خدا گفت : هیچ ، فقط عشقمو بپذیر و منو باور کن  و بدون ، در همه حا ل در کنار توام .گفتم : خدایا عشقت رو پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. بعد بدون اونکه نظر خدا رو  بپرسم به درست کردن کاخ رویایی زندگیم ادامه دادم . اولش هر چی رو که  لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برام مهیا می کرد. ولی نمیدونم چرا ، از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا بشم  و هم به اون  بی توجه با شم. از طرفی هم نمی خواستم دررسیدن به نقطه عشق  ، نقطه  آرزوهای زندگیم از خدا نظر بخوام . چون که اونطورکه خدا می خواست میدونستم که نمی شد ، بسازم. با خودم گفتم اگر من پشت به خدا،  به ساختن لحظه های مثلا بقول خودم ناب زندگی باشم و از اون چیزی درخواست نکنم بالاخره اون  هم منو ترک می کنه  و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شم. بازم مثل همیشه که آدمی خطا میکنه ، دوباره یه اشتباه دیگه کردم اشتباهی که بارها وبارها شکل میگیره ودرس نمیشه برای ما آدمها ، پس پشتم رو به خدا کردم و به زندگی پوچ درکنارآدمهای بی عاطفه ادامه دادم ،آدمها ئیکه  صدبارهم ، مجدد بسراغشون بری بازبی عاطفگی خودشون رو ثابت میکنن . ولی بازم  وجودخدارو کاملاً فراموش کردم. ویادم رفت که دوباره ودوباره همون آدمهایی که درکنارشون قرارمی گیرم ، و با تمام صداقتی که بهشون  نثارکنم  ، دریافتی من ، فقط ازدست دادن وجود ، عشق ومعنویات ، ودلی  که مفت وارزون فروخته شده، میتونه باشه ،ولی چه می شد کرد ، بازمیدونستم  نمی تونم زمان ازدست دادم رو ، دیگه برگردونم ،  و وقتی بخودم اومدم دیدم ، زمان رو ازدست دادم و بازنده میدون این دنیا منم. چرا که اصلی ترین رکن همه چیزرو که خداست ازدست دادم ، ویادم اومدکه باگریختن ازخداودورشدن ازاون ، بازنده وناتوان وزخمی میدان ، شدم .  وهرچی فریاد بزنم ، کسی فریا د درونم رو دیگه  نمی شنوه وهمانطورکه من صدای خدارو نشنیدم .

از همه جا نا امید شده بودم باز خدا رو صدا زدم. قبل از آنکه صداش بزنم وبخونمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا ! شکسته شدنم رو می بینی . پس توهم انتقام منو بگیر و کمکم کن که برخیزم.خدا گفت: تو خودت هرکسی رو که خواستی ، به زندگیت دعوتشون کردی. و درمواقعی توزندگیت از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند. گفتم: منو  ببخش. من تو رو فراموش کردم و به غیر تو رو آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. هم اکنون با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه بگی همان می کنم. دیگه  تو رو فراموش نمیکنم . خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهامو باور کرد. مگه نه اینکه خدا، به عهدوپیمون ها ی پوشالی بنده هاش واقف هست ولی باز با بهونه های مختلف می خواد آدمی روببخشه . نمی دونم چطورولی متوجه شدم که دوباره می تونم، بعداززمانی ،  روی پای خودم بایستم

گفتم: خدا جون  بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.خدا گفت: هیچ، فقط عشقم رو بپذیر و منو باور کن و بدون   ، بدون اونکه منو بخونی همیشه در کنار تو هستم.گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت رو بپذیرم.گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم رو بپذیری وجودت  آکنده از عشق می شه . اونوقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی اونی می رسی و دیگه  نیازی نیست خودت  رو برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بندازی. چیزی نیست که تو نیازمند اون باشی چونکه  تو و من یکی می شیم. بدون که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم رو بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.

وبه این نقطه رسیدم که هیچکس بهترازخودخدابرای آدمی دوست وهمدم نمیشه و وقتی خواستم شروع دوباره ایی داشته باشم . شروع ام رو با بهترینم که خدابودآغازکردم وازاونوشتم ونوشتم وبانوشتن به آرامشی که گم اش کرده بودم رسیدم . پس یادمون باشه یادخدا- آرامش قلبهاست. وبهتر ازخدا رو نمیتونیم پیداکنیم که صادق ومهربان ووفاداروووووووباشه.


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری