مهربانی
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
مهربانی
سه‌شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1386
خدای من

خدایا،

تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله‌ای که من از تو گرفته‌ام.
تو که این قدر دلسوز منی! ...
خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟
تو کی غایب بوده‌ای که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کی پنهان بوده‌ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟
کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.
کور باد نگاهی که دیده‌بانی نگاه تو را درنیابد.
بسته باد پنجره‌ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زیانکار باد سودای بنده‌ای که از
عشق
تو نصیب ندارد.

 

 گفتم : خدای من ،

 

  دقایقی بود درزندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم را ، که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا ، سربرشانه های صبورت بگذارم ،  آرام برایت بگویم و بگریم .

 

 درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

 

گفت : عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی ، که درتمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ،  من آنی خود را ازتو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .


گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟


گفت : عزیزتر ازهرچه هست ،  اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی برزنگارهای روحت ریختم .  تا بازهم ازجنس نور باشی و از حوالی آسمان ،  چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .

 

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی ؟

 

گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی ، توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود . که عزیز ازهرچه هست ازاین راه نرو که به نا کجا هم نخواهی رسید .


گفتم : پس چرا آن همه درد دردلم انباشتی ؟


گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ،   می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی ،  
چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .

 

 گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی ؟


گفت : اول بار که گفتی خدا ،  آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد باردگر خدای تو را نشنوم ،   تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ،  من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرار نمی کنی .  و گرنه همان بار اول شفایت می دادم .


گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...


گفت : عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت ...

  

(در لحظات آسمونیتون به یادهم باشید ودردعاهاتون همدیگرروسهیم کنید)

         

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری