مهربانی
X
تبلیغات
رایتل
مهربانی
شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1386
ترانه باران

 

وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد، بهت چی گفت ؟ جایی که میری مردمی داره که می شکننت، نکنه غصه بخوری،  من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . تو کوله بارت عشق میزارم  که بگذری ، قلب میزارم که جا بدی،  اشک میدم  که همراهیت  کنه، و مرگ  که  بدونی  برمیگردی ، پیشم.

  و اینک من می گریم  و تپه ها می خندند ، من فرود می آیم  و گلها فرا می روند ، ابر و کشتزار دو عاشق اند و من در بین آنها پیکی  امداد گرم،  که اشک  از دیدگان  فرو می ریزم  و زبانه ی آتش این یک را فرو می نشانم  و بیماری  آن  دیگر را شفا می دهم .

صدای  تندر و درخشش  آذرخش  از آمدنم خبر می دهد و رنگین کمان نشانه ی پایان راه  من است . زندگی دنیا نیز چنین است  بین گامهای جهان خشمگین آغاز می شود و بر دستان مرگ  آرام  پایان می پذیرد.

از دل دریاچه  فرا می روم و بر بال فضا  سیر می کنم ، تا اگر باغی زیبا ببینم فرود آیم و بر رخساره ی گلها بوسه زنم وشاخه هایش را به آغوش گیرم .

در لحظه های آرام انگشتان نرم  خود را به بلورین شیشه ی پنجره ها می زنم و از آن نغمه ای پدید می آید که  فقط  جانهای  حساس  آن را  درمی یابند .

من  آه  دریا و اشک  آسمان و لبخند کشتزارم .

عشق نیز چنین است آهی  برآمده  از دل دریای عاطفه ها  و اشکی فرو ریخته  از آسمان  اندیشه و لبخندی  از کشتزار جان .

 

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری