مهربانی
مهربانی

مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹ مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹ به همراه فیلم زاغه نشین با زیر‌نویس فارسی
سریال قهرمانان
مهیج ‌ترین سریال حال حاضر دنیا داستان زندگی انسانهایی با نیروهای خاص
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 2 تیر ماه سال 1388
مرا محرم مهربانی ات کن

 خدای مهربانم  ..............

تنها تمنای من از دریای مهرت ...
تنها خواهش من از
وسعت بخشندگی ات
...
تنها نیاز من از
بیکرانگی قدرتت ...  

اینست که ...


بهترین ها را در لحظه لحظه زندگی ام به من هدیه کنی .
و بگذار تا طعم آرامش و عشق را برای همیشه بچشم .
 خدای مهربانم ... !
برای هر آنچه که به من عطا کردی شکرو سپاس بی نهایت مرا بپذیر !

ای نام تو ، معنای حقیقی عشق !  امشب هم ، برگی از دفترم را با اشک هایم می‏شویم و با زبان ناتوان قلمم، تو را می‏خوانم . خدایا  ، به اشتباهاتم واقفم ، که تو را در واژه‏هایم می‏جویم و در کلماتم می‏خوانم ؛ ولی چه کنم که  تمام بود و نبودم درهمین ناله‏های قلم است و دلی سراسر گَردِ عصیان گرفته ،که به درگاه تو امید بسته‏ است .

 الهی ؛́ بدم ؛ آن چنان که اگر در آتش نادانی‏هایم بسوزانی و خاکسترم کنی ، شکوه نکنم . که خود نتیجه غفلت‏های بی شمارم .

 پروردگارا ؛ تو سراسر نوری و چشمه‏های جوشان سینه ی زمین و آبی بی کران آسمان‏ها ، از نگاه  تو معنا می‏گیرد ،  خدایا   ؛ مرا در خودم رها مکن و در تنهایی  بی هویتی گرفتارم نکن ، که سخت می‏ترسم .

ایزدا   ، با چه رویی بخوانمت ، وقتی همواره عهد می‏بندم و می‏شکنم ، توبه می‏کنم و همان دَم ، در تار و پود گمراهیم ، فراموش می‏شوم ؟ خداوندا !!  آن قدر مهربانی که در حیطه خیال نمی‏گنجی ...  

  

ای درمیان جانم وجان ازتو بی خبرم                                 وزتوجهان پراست و جهان ازتوبی خبر

نقش توبرخیال وخیال ازتوبی نصیب                                             نام توبرزبان وزبان ازتوبی خبر

شرح وبیان توچه کنم زان که تا ابد                                       شرح ازتو عاجز است وبیان ازتوبی خبر  

چرا دست‏هایم را به آسمان بلند نکنم ، که همیشه باغ‏های بهشت رحمتت ، پر از میوه اجابت است . شرمنده‏ام که لایتناهی بودنت را ،  در دنیای کوچک کلمات می‏جویم و قلم را به جای دل ، واسطه قرار می‏دهم.  پروردگارا    ! شب‏های سیاهی را، از روی چشم‏های ما بردار و ما را عاشق راستین کن ، که دلمان تنها برای تو بتپد و برای تو گرم بماند .  معبودا  !این چه حالتیست که در وصف نمی‏گنجد و آرامم می‏کند ، وقتی که از خودم جدا می‏شوم و وضوی حضور می‏گیرم و سراغ تو را ، از خودت می‏گیرم .  در می‏زنم و باز می‏کنی.می‏خواهم و دست رد بر سینه‏ام نمی‏زنی . می‏شناسی و شرمنده‏ام نمی‏کنی .  صورت گنهکار خود را در آغوش شب می‏گذارم و می‏شکنم و تو، شب را مونس تنهایی‏هایم قرار می‏دهی .  

 خداوندا احرام دل که می‏بندم ، احساس پروانه‏های عاشق را می‏گیرم  و ناگاه ، در حوالی آتش عشقت طواف می‏کنم و آرزویم می‏شود که پرهای اشتیاقم را با آتش محبّت خود، خاکستر کنی و مرا خانه نشین و مَحرمِ مهربانی‏ات قرار دهی.  


چهارشنبه 20 خرداد ماه سال 1388
بخوان مرا به میهمانی آینه ها

 خدایا !!!

به یاد دنیا ،  دل مشغولم نسازو به نسیانت ، مبتلایم نساز و با غفلت  مانوسم نکن  ، الهی ،  یادت را درمن بیدار کن و نامت را درمن زنده  ساز ، تا تو را به یادی زنده ، یاد کنم .  خدایا ،  جانم را یاد بان نامت کن و دلم را باد بان عشقت ، تا هر  یادی مرا به سوی توکشاند و هر بادی مرا به آغوش تو براند ،تا هر ناخدا وبا خدایی را به یادت   اندازم .

بخوان مرا به میهمانی آینه ها

.... و ای فرشته مهربان مادرم ، بهشت را زیرپایت می کشانم تا مقدس ترین واژه ی هستی، با عشق به تو متولد شود و شورانگیزترین احساس عالم را درنگاه تو مشق می کنم تا خدا ، به یُمن مهربانترین قلب دنیا مرا لایق بندگی خود کند . با یاس های عاطفه ام به دستان اهورایی ات بوسه می زنم . و در آرامترین شب دریای چشمانت هزار سبد صدف عشق به مژگانت می آویزم و بی بهانه به پاس همه ی خوبی هایت سیلاب اشک جاری می کنم .

اگر نبودی ، نمی توانستم از چشمانت نور زندگی و ازگفتارت درس معرفت بگیرم . ای زیباترین شعر خدا !

اگر نبودی ، چگونه درساحل امن دستهایت بانوازش های مادرانه ات جان می گرفتم و بزرگ می شدم ؟

اگر نبودی ، چگونه می توانستم الفبای درست زیستن را در بستر اندیشه های تابناک هجی کنم و آرزوهای بزرگم را درنردبان پروانگی ات به انجام رسانم .

ای مادرعزیزتر از جانم... اگر نباشی دوراز حضورجاودانه ات چگونه درهُرم شیطنت های زمان ، پرنده ی انسانیت را درقفس روح و جسم حس کنم ؟

محبوب من ، مادرم ... اگر نباشی کدامین دست مرا در رودخانه ی پر تلاطم روزگار ازگرداب حوادث نجات می دهد و کدامین قلب در طول خیابان زندگی مرهم زخم های پُرکینه وحسد دشمنان می شود .

اگر نباشی این کبوترشکسته بال ، چگونه درآسمان نور و موفقیت اوج بگیرد ودرگلشن عشق تو جانانه پرواز کند؟

ای از تبار بهار ، مادرم !  بخوان مرا درهنگامه ی غربت وغم ، در درد سیال وجود خویش . بخوان مرا به صداقت نگاه آفتابی ات . بخوان مرا به میهمانی آینه ها تا طلوع کنم در سپیده ی وجودت و بهار شَوم از شمیم عطرصدایت !

مادرم !  ای بعد از خدا یکتاترین ! زمین و زمان را درکعبه دو چشمانت به سجده وا می دارم تا بدانم بهانه ی بودنم تو هستی که اگر نبودی من نیز نبودم و اگر نباشی درتنهایی و غربت ، مرداب خواهم شد.

گاهی از تو نوشتن آن قدر سخت می شود که ناگزیرم تمام واژه های هستی را به ذهن معلول زمان فرا بخوانم ، اما کدامین کلمه می تواند ازآنچه تو دربرزخ گیتی به من بخشیدی ، بگوید؟ کدام حرف ازدست های گرمت درفصل زمستان وجودم ، لبریزاست ؟  کدام لغت نامه می تواند واژه هایش را به تماشای شهر شکیبایی تو دعوت کند تا دروصف خنده ی دلنشینت ، هزاران نامه ی عاشقانه بنویسد؟

در دو راهی ماندن و رفتن ، تو بودی که زخم تردیدم را مرهم گذاشتی و میان هزاران گل مریم ، عطش بی قراری هایم را به تپش دلدادگی قلبت سپردی . اکنون بگو برای این همه ایثار در مدح تو چه شعری بگویم که هیچ کس درجاده ی مهربانی ات با مضراب عشق نسروده باشد ؟ دست در دست کدامین کلمه عاشقانه ی بهاری در دالان طویل زمان به پیش روم و از پس آهنگ گامهایت بیایم  که یاس اردیبهشت بر تقدس تو رشک نبرد؟ گاهی ازتو نوشتن آنقدرسخت است که آرزو می کنم به جای حرف می شد از جنس ماه وستاره برایت می نوشتم تا مهتاب بجای زمین روی صفحه دفترمن بتابد. کاش حرف هایم ازجنس باران بود تا آسمان صداقت تو در هوای غمناک دل نوشته هایم می تپید . وقتی حرف هایم به عظمت نگاه تو قد نمی دهد آرزو می کنم کاش می شد در مدار زمین گم شوم یا چون قطره ای در دل زمین فرو روم تا یک عمر شرم زدگی را در آینه ی چشمانم از بر  نَکنی .

ای مهربانترین مادرم  ... تنها تو هستی که دستهای لبریز ازمهرت را دردستان تشنه ی محبت من می گذاری و فقط تو دردهای کهنه وسرباز زده ی تنهای ام را التبام می بخشی ، ای همنوا با صبح ... می دانی که من در مکتب تو عشق را آموختم و با وجود گرم تو معنای لطیف آفرینش را لمس کردم .

خودت خوب می دانی که دوست داشتنی ترین موجود این زمانه و هرزمان دیگری  ....ای مادرم  /

آرامش مهتاب، محبت آسمان، بزرگی دریا و رأفت 

باران و نام  «مادر»  عزیزترین مهمان بهشت 

خداست   / مادرم روزت مبارک


یکشنبه 3 خرداد ماه سال 1388
ترانه های دل

خداوندااااااااااااااا

وقتیکه مروارید آفتاب در صدف غروب پنهان شد با کوله بار اخلاص و با قلبی شکسته و دست دعا ، به سویت شتافتم . و تو چه مهربان در را گشودی و پناهم دادی !

 با تو درد دلها کردم و از این دل عاصی و این دنیای خاکی شکوه ها داشتم . و اشک هایم را به نشانه ی ندامت بر گونه هایم جاری ساختم .

 تو ای مهربانترین مهربانان ، چه زیبا جوابم دادی ! وآنگاه که حرف هایم تمام شد مرا با سبد آمرزش و امید بدرقه کردی .تورا سپاس می گویم خدای من !

خداوندا!!!! در شبی که سپیده دمان آن ، آغاز توست ، این منه کمترین ، چگونه قلبم به تومهربان دچارنباشد ، (به تویی که تمام مهرونعمتت را برایم ارزانی داشته ای ).

چه می توانم بنویسم و چگونه دل بی تابم را پاس بدارم وقتی که ، واژه  و کلام ، رسانای دل بی قرارم نیست.

نازنین قلب عاشقم ! اجازه بده این بار، ساده حرف دلم را بگویم  . بگذار این دفعه قافیه اندیشی مولا نا صفتی خویش را کنار بگذارم و خود را درگیر ایهام ها و ابهام های تکرار ننمایم . اجازه بده ذهنم را، فقط و فقط متوجه معبودعشق نمایم .  

 رخصتم ده تا از قصیده ی بلند بالا و از غزل غزل معرفت  آهوانه و سبد سبد رباعی های خیام زده ی مست صبحگاهان نیشابوری ، به پیما نه ی دلهای مشتاقان ، معرفت وعرفان بریزم و جان خود را مبتلای قطعه ی دلپذیر ودلنوازنوای اذان عاشقی درعصرپرطراوت آسمانی کنم  و دراوج نمناک عطرعاشقی وروح پرور  ، در پی آرامش جاودانه ای ، درسجده گاه معبود  ، که  تمام دنیای من است ، باشم .

 عشق آسما نیم ! وقتی بوسه هایت را با نم نم باران عشق بر گونه و وجودم جاری می سازی ودرقلبم ، حضورهمیشگی ات را فرو می نشانی  و دلم را از تشبیه های فراوانی و انبوه استعاره ای بی بدیل و زیبا رهایی می بخشی . پس چرا من با مدادهای رنگی که تو مهربان دراختیارم قراردادی رنگ آمیزی درستی اززندگی نداشته باشم . چرا که با گذران روزها وسالهای عمرم درمرحله ایی ازاین کتاب رنگ آمیزی زندگی قرارگرفته ام  ومی دانم درمدت زمانی که ازعمرم گذشته ومی گذردشکل های زیادی را رنگ زده ام ، ولی چه کنم که گاهی شکل های زندگی را درست رنگ نمی کنم . خداوندا!!!!! بگذاربرایت ازدلم بگویم ، از بودن تو ، و ازتولد و رمز پروازم ، تا ابدیتی بی ارتحال . خدایا کمکم کن تا ماهی شناوردردریای معرفت توباشم واگرمن آن مرغ یا حق نیستم بنده ام .....بنده ی خدایی که بنده هایش را دوست می دارد . 

مهربان من ! ای آشنا ی همیشگی لحظه های غربت دلم ! بگذار فقط و فقط عاشق بمانم و برایت بگویم که چقدر بی نهایتی .

خداوندا!!!!! تو یک شروع قشنگی ازبدو تولد تا زمان اتمام نفس هایم  ، درمیان باغ سترون دلم . امشب در ابتدای تو و در آغازی که دلم به نام تو هرلحظه وهمیشه شروعی دوباره دارد. می خواهم با بوسه ای بر سجده در خاک خوش بوی تولدی دوباره باهلهله بازی چکاوکان باغ هم آوا شوم و با دست افشانی لاله و نسترن و سوسن و یاس سر بر شا نه های ترد میخک گذارم و با آسما نهای فراتر هم صدا گردم که :

ای یگانه ترین معبود، دوستت دارم /

ای تمام فریاد دلم !

و ای شکوه هر چه نام غزل !

بی بها نه ترین بها نه ی من !

هرتکرارهرلحظه نام تو، میلاد اقاقیهاست .

تو شروع دل انگیز ترا نه هایی .

منه کمترین خود  را که صمیما نه و از نهایت دل و جان تو را می خواهد و می خواند، بپذیرومرابسوی خودبخوان  و بدان که برای من توتکیه گاهی وجزتوتنهای تنهایم . و من بارانی ترین غریبه و دربه در، کوچه های عشق ونیازتوام /

باز هم دچار تر از همیشه می گویم:

برای توام . فدای توام . خراب تو ام . هلاک توام ، که رضای تورا ،  تا واپسین نفس می خواهم .

برگی ازنوشته که سبزینه اش کلماتیست ، که حتی سبزش نتوان خواند  ، به پیشگاه آسمانیت تقدیم میکنم شایدکه ، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. 

معبودا !می خواهم نجوای خون انگیز قلبم را بسرایم و تو مرا بسرایی و تو مرا بنوازی. خدایا جز خانه ی تو خانه ی دیگری نمی شناسم.


چهارشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1388
تلفن بی هزینه

معبودا !!!

سپاس بیکران ترا سزاست که برمن هستی بخشیدی و بر من قدرت دادی تا بنده ای ناچیز برای تو باشم و هم شکر تو را که مهر و محبت را آفریدی و بوسیله آن بین بندگانت الفت و عطوفت بخشیدی که تو رحمان و رحیمی .

بودن را باورکن و تا زمانی که زنده هستی با عشق زندگی کن . لازمه عشق یک ارتباط عارفانه است پس به نیت قربت آماده شو ، وضو بگیر و با تن پوشی از دعا و مناجات درمحلی آرام ، دلبستگی دنیوی را قطع کن و به هیچ چیز جز او نیندیش . شماره بگیر و ازته قلب صدایش کن و او را به بزرگی و یکتا بودن یاد کن .

می خواهی آسمان دلت آبی و خورشید ،روشنگر زندگی ات باشد ، می خواهی زبان گل ها را بدانی و راز خلقت را دریابی پس به او توکل کن ، دست هایت را بالا ببر، وجودت را سرشارازعشق وتمنا کن و به او بگو دوستش داری و فقط او را می ستایی ، ازاو کمک می جویی ، بخواه که راه راست را به تو نشان دهد ، خودت را گم کن . بگذار هیچ نقشی ازتو برزمین نماند ، بال هایت را بازکن به سوی معبود حقیقی پرواز کن .

از او بخواه گاهی مواقع اختیاررا ازدست تو گرفته و به جایت تصمیم بگیرد . وقتی او را به بزرگی یاد کردی دربرابرش سربه سجده نهادی ، وقتی صدای ناله هایت به عرش کبریا رفت و قلبت تپید، زمانی که قطرات اشک در چشمان زیبایت حلقه زد و گرمی اش را بر گونه هایت حس کردی ، آن هنگام که درگفتن ایاک نعبد و ایاک نستعین دلت شکست و صدایت لرزید ، بدان که گوشی را برداشته است و بشارت می دهد بنده من بگو چه می خواهی  تا دعایت را اجابت نمایم . دراین لحظه فرشته ها ناظراین همه شکوه وعظمت هستند بدان اگربه صلاح تو باشد همه چیز به تو عنایت می کند.

دوست من دعا کن همیشه با تودرتماس باشد و اگر روزی یادت رفت زنگ بزنی ، تو را بیدارکند وعبادت را درتو بپروراند. هرلحظه منتظرباش تا تو را درمسیرزندگی هدایت کند. تنها سعی کن برای چند لحظه به جزاوهمه چیزرا فراموش کنی.


پنجشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1388
قصه باران رحمت الهی

بارخدایا !!!! 

تو چه مهربان ، با لطف فراگیرت ، یاری ام دادی تا دیگربار ، جاده سبز نیایش را بیابم و به شهر چراغانی سجده های خالصانه برسم ودرمحضر ملکوتی و پاک ومقدس تو ، قسم یاد کنم که جزتو خدایی نیست وجزتو به غیر، نیازی نیست

    معبودم ......سکوتم را از صدای تنهاییم بدان ......  نمی خوانم و نمی گویم چون ، درونم هیچ بوده و تو آمدی برایم قصه هایی از عشق سرودی و به من قصه باران آموختی . می دانی قصه باران ،  قصه شستن غم هاست و درون انسانها پر از غم و تنهایی است .  وقتی نگاهم به بارش زیبای ، باران تو می افتد ناگهان تمام تنهاییم را فراموش می کنم  و به تو و داشتن تو می بالم.
تنهاتر از یک برگ ، با باد شادی ها ، مهجورم . و درآبهای سرور آور تابستان، آرام می رانم . تا سرزمین مرگ ، تا ساحل غم های پاییزی و یا تا ساحل آرامشی که آرامشش بی تو هیچ است .

در سایه ای خود را رها کرده ام . در سایه ای بی اعتبار از عشق ، در سایه فرار خوشبختی ، درسایه پایداری ها ، و از تو ، هستی ام را می خواهم چرا که برای  رسیدن به عشق تو جز توجه وعنایتت حاصلی نیست . واین تاریکی درون فقط با رستاخیزعشق است که می تواند ازشب های تاریک رهایی یابد.

بیا چون با تو ، لحظه ای هست که انسان ، در آن دستی را محکم در دستانش می فشارد . تا که بر بودن خود شک نکند.
همه هستی من ، آیه تاریکی است که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد. من در این آیه ترا آه کشیدم . 

....زندگی شاید آن لحظه ی  سرودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ، و یران می سازد و در آن حسی است ... حس حضورت وحس...... 

معبودم....آنقدر برکشتی عشقت نشینم همچو نوح یا به ساحل می رسم یا غرق دریا می شوم


چهارشنبه 19 فروردین ماه سال 1388
کوله ی زندگی

خدایا خدایا خدایا خدایا خدایا.... 

 

   

توفیقم ده که بیش ازطلب همدردی ، همدردی کنم
بیش ازآنکه مرابفهمند ،  دیگران رادرک کنم
بیش ازآنکه دوستم بدارند ، دوست بدارم
زیرا درعطاکردن است که میستانیم ودربخشیدن است که بخشیده میشویم ودرمردن است که حیات ابدی می یابیم 

 

کوله بار سنگین بودن را ، بر پشت کوله ی زندگی ام می اندازم ، سفرم را آغاز می کنم . در این راه ، با همسفرانی  همراه می شوم که بر پلکان آبی آسمان قدم می زنند تا سوار بر رنگین کمان ابرها ، از دست زمانه ، کلاه سپیدی برسر گذارند.

در راه ، زمانه کوله ی زندگی را از دوش آدمیان برمی دارد و آن ها را به اسارت خود درمی آورد وحالا، همسفر و همراه من بیا  با هم سپیدی را ، از میان تمامی رنگها برگزینیم و به راه خویش ادامه دهیم تا در راه مسافرانی گمگشته نباشیم ، قطعا" جاده اصلی را پیدا خواهیم کرد . جاده ای که به خدا ختم می شود . اما این تنها احساس من نیست . بلکه احساس تمامی انسانهائیست که درگستره ی بودن درناهمواریهای زمانه به دنبال هموارها می گردند ، شاید این احساس ، همان عقاب تیزبینی باشد که برقله ی کوهی نشسته و به دنبال شکاری میگردد وحتی احساس مورچه ای که به دنبال گندمی این سو و آن سو می رود.

ای انسان هوشیار؛ با من به جولانگاه خاطره ها بیا ، تا ببینیم موسیقی آفرینش در میان مردمانی که گذر ایام ، دفتر زندگانی آنان را درهم پیچیده ، چه مقام وارزشی دارد .

 اینک من نیز با دستانی تهی ، هدیه ای ارغوانی را به تمام آدمیانی که بربودن خویش می اندیشند ، تقدیم می کنم. چرا که من بودن را در نبودن یافتم.

پس با من همراه شو تا سفری را به فراسوی بودن ها آغاز کنیم و زمانی که پرواز را آغاز کردیم درمی یابیم که : 

 

 

«چقدربادیگران متفاوتیم»


سه شنبه 11 فروردین ماه سال 1388
لبخندخوش بهار

خدایا !!!!

مرا به سمت خورشید مهرت بخوان ! دلخسته ترازآنم که با نسیمی ، ثانیه های بهار را به خاطر بیاورم ؛ هوایم را طوفانی کن ؛ گام های لرزانم را استواری بخش و نگاه غم انگیزم را به افق های پر طراوت عشق ، دعوت کن ؛ یاری ام کن تا حضور نورانی ات را همیشه احساس کنم !

اینک بهارآمده است

این روزها وقتی پروانه های رنگین بال برشانه هایمان می ‏نشینند و می گویند: « بهارآمده است». ‏ 

 وقتی ابرها همه ی گلدان های خانه مان را ،  در آغوش می گیرند ‏و بر بنفشه ها ، باران می پاشند. ‏
وقتی بوی خوش خاک باران خورده ، ازلابلای پنجره اطاق ، به ‏بسترمان می خیزد، .........‏
خوبست برای خود خلوتی فراهم کنیم . خلوتی به اندازه ‏قلب یک کبوتر، خلوتی به اندازه گلیم یک درویش.
ولی اندیشه های مان را گسترش دهیم وکمی با خود بیندیشیم  ، ‏به گذشته، به حال وبه آینده ... ‏
بهارباهمه ی زیبایی و عظمت و شگفتگی اش ، درس بزرگی را برای ‏ما دیکته می کند ، درس زندگی دوباره ، آغازیک تحول ، جنبش ‏دانه هایی که درزیرخاک مدفون اند وبا شنیدن پیام ‏زندگی ، ازلب های سِحرانگیزبهار، سرازخاک برمی دارند ‏وقیامتی ازخرمی و نشاط برپامی کنند. ‏
آری هرانسانی درکره خاکی به خزان می رسد ، سپس ‏در روز پرسش ، بهاروارسَربرمی آورد و سبز می شود. اگرزندگی ‏برای ما ، شعرسبزی باشد که هرلحظه با آهنگ مهر و دوستی زمزمه ‏اش کنیم ، می توانیم همیشه رنگ و بوی بهاررا داشته باشیم ‏وهر لحظه شاهد رویش صدها گل سرخ در باغچه زندگی مان باشیم ‏و به خاطر رسیدن به دنیا ازهمه چیز و همه کس نگذریم ، ‏زیرا دنیای ماباید پلی برای رسیدن به آخرت باشد. ‏
لحظه ها پیوسته می رویند ، می آیند و می میرند، در گذر این ‏لحظه های شتاب آلود ،  انسان می تواند خزان را ازسر ‏بگذراند و همواره بهار بماند که توان دوست داشتن و دوست ‏داشته شدن را ، توان دیدن وگفتن را ، توان اندوهگین ‏وشادمان شدن را ، توان خندیدن به وسعت دل را و توان ‏گریستن از سودای جان را و توان به غرور برافراشتن در ارتفاع ‏شکوه ناک فروتنی را ، داشته باشد.

واینک چه نیکوست اگرکه ما ، در سکوت سهمگینی ، نوای محبت پخش کنیم ‏و در کالبد خسته ای ، روح همدردی بدمیم  ‏و مهربانی را به اوج خود رسانیم و ابر های سیاه کینه را محو کنیم و کهکشان را از آسمان ‏برداشته و بر دل مان بگذاریم .

و یا با آوازهای پُرازمریم ،  به دیدارعشق معبود(عشق خدایی) برویم و با‎ ‎همه ی کلمات خوب دوست شویم  ‏و برای همه ی دیوارها پنجره ای بکشیم و دردستان همه ی درخت ها پرستویی بگذاریم  ‏و پلک های مان را در رود صبحگاهان بشوییم و دو رکعت ‏نمازعشق بخوانیم …………
ویا هرشب دست درآغوش آرزوی زیبا ، برای همه ی کسانی که ‏دوستشان داریم به خواب رویم . باور کنید که دراین حال است که  بهار همیشه با ما می ماند ، و با جاودانگی به ما لبخند می زند. ‏ 


بیایید با هم پیمان دوستی ببندیم . و باغچه قلب مان ‏را با سبزینه ی مهری آذین ببندیم که درانتهای صمیمیت ‏روییده باشد. 

بیایید دست یکدیگر را به مهر بفشاریم و جام دل های مان ‏را ازیاری و غمخواری لبریزکنیم.

بیایید در سرزمینی ساده از خوشبختی ، برای خود خانه ای ‏بسازیم با سایبانی از عشق و فرشی از غرور که پنجره هایش به ‏سوی باران گشوده شود. ‏  

بیایید درخت دوستی رادرسرآغازیک باغ بنشانیم وازمیوه ‏های شیرینش درکام یکدیگربچکانیم.  


وبه یادداشته باشید امروز روز مهمانی خورشید است. پس ‏با سلامی آغشته از نور به یکدیگر لبخند بزنید و یکدیگررا دوست بدارید.


دوشنبه 3 فروردین ماه سال 1388
پنجره ای به روی بهاری شدن

             به نام خدا که  !!!

                          یاد او آرامبخش قلبهاست

در بلندای بامدادی ، ازلطافت عاطفه ها ، خزان  با [ شمع آگاهی ]  ازخود بیرون آمد و به بهاری دل انگیز وعمیق مبدل گشت . چرا که در قفس تنگ مجال ها ، رخصت برای شکوفایی اندک بود.

خزان ، دل را به نگاه بودای وجودش سپرد ، تا درلحظه بدرود ،سوختن تنش از آخرین بوسه داغ را، برای رسیدن به آرزوهایش ،تماشا کنیم . آری خزان ، بهاری شدن را باور کرد ، چرا که نقش بند قضا ، در درون شکوفه جانش خزیده بود .

بیا استاد بهار معرفت گردیم ،

                 تکیه گاهی از برای پیچک ،

                                   خیمه گاهی امن برای رهگذر درد ،

                                                 نکته دانی که زیر هجوم خاک ،خاکساری می آموزد

و برای بیان عشق ، پشت حرف سکوت ، پنهان می شود. تا تشنه تعریف، آن را تعریف کند ، بیا .........................

تکرار بی فرجام لحظه های سرد یاس را ، در بی پرده گویی فریاد نفس ببینیم . و چون بهار ، حلقه بر گوش برگ های تمنا زده ،آن ها را برشاخ  ِِخرد خویش، بیاویزیم .

طبیعت؛ شرح حال سوختن شمع خزان  ، برای به وصل رسیدن پروانه  بهار را، برعاشقان راه معرفت دیکته نمود . تا پرگار ایام نقطه ای برای بهانه ها بیابد ودائم بچرخد دایره وار.


یکشنبه 18 اسفند ماه سال 1387
قدم های سبز بهار

ای خدا ....

ای دگرگون کننده احوال کائنات ؛ و ای هستی بخش بی زوال ! با یاد روشن تو ، بهاری دیگر در صفحه زمان ، متولد می شود تا مهد تولد ، سالی تازه باشد.

سلام برتو که تازگی را دوست داری و بهاررا بهانه تجلی سلایقت در ذات عالم قرارداده ای

تقویم را ورق می زنم ، ثانیه ها درشتابند و دقایق بی قرار و بی تاب و ساعات درهیجان ماجرایی خوش . صدای قدم های سبز بهار درگوش جانم می وزد و من خمارآلوده ی آن لحظه ای هستم که " مقلب القلوب والابصارعشق " ، شراب طهورایی صبح را ، در جام دلها می ریزد تا جان آدمیان شیفته ی نفخت" فیه من روحی  " آن ذوالجلال والاکرام گردند .

بهار را می نگرم و تازه بودن همواره ی  لطف خدا را به یاد می آورم .

بهار را می نگرم و با الهام ازتحولات ظاهر زندگی ، به تحولی درونی می اندیشم .

بهار ، بازتاب راز حیات در عرصه هستی است و عید ، لبخند شادی بر دل ها نشستن .

سلام بر تو ای خدا که بهار را آفریده ای تا بی زوالی خود را به اثبات رسانده باشی.

بهار ، با سبدهای شکوفه و کاسه های لبخندآمده است تا روح خمودمان را در دشت های معرفت و آگاهی جاری کند تا درآیه ی بلند احسن الحال گسترده شویم .

سال  1387 با تمام غم ها و شادی هایش  ؛  با تمام لحظه های سپید و سیاهش  ؛  با تمام دقایق خاکستریش  ؛   درگذراست  تا سال دیگری ورق خورد ودراین عبور آخرین برگ های تقویم   ؛ سالی نو درحال آغاز است که با نام و یاد خوب تو بهترین یگانه عالم  ؛ می توان گفت :

سال دو رکعت اوج اوج بزرگی و مهربانیت

              سال یک تسبیح سجاده ی ایمان و عشق

                           سال محول الحول و الاحوالت

                                         سال مدبر الیل و النهار عشقت

                                                          سال ساعات خوب ثانیه هایت

سالی که بهشتی ترین لحظه آواز مقلب القلوب والاحوالت  ؛ که تبلوری از:

روشنایی آبی صبح  ؛  فاتح تمام واژه های ناب  ؛ مالک جهانی که بی مثل ومانند است .

واینک سالی تازه می رسد ؛ چون رودی در پی دریا شدن  ، مثل ذره ایی در رسیدن به تکامل دلپذیر  و من عاشقانه تر از همیشه و بی تاب تر از تمام روزها وشب های سپری شده آواز سر می دهم که :

خدایا تو بهترینی برای دل من  ، آه ، که اگر نبودی به پایان می رسیدم میان این همه نامردمی ،واگرنبودی من نیزنبودم ، که بدون تو چقدر خود را خالی وبی شوق حس می کردم .

واینک مهربان خدایم در قدم های آغازین وآهسته بهارین ، وبا بهترین ترانه های قلبم ، نغمه وار می سرایم که :

تا بی نهایت تمام مثنوی های خوب ، تا اوج تمام شکوفه دادن ها ، تا فراز قله های بشکوه غزل ، تا فراسوی تمام بودن ها و خواستن ها و داشتن ها ، دوستت دارم  و می پرستمت ای مهربانترین یگانه هستی .

به راستی که من جانشین خداوندم درزمین و با قدرتی که خود همواره از آن غافلم ، می توانم بهارممتد را درلحظه لحظه زندگی ام جریان دهم و بذرتازگی را تا ابدیت در خویش بپرورانم .

معبودا ! دل ها ، آفتاب گردان تو شده اند و چشم ها به سوی تو، به دور روی تو طواف می کنند ، هم گام با بهار.  دل هایمان ، خجسته این همه مبارک باد و گام هایمان ، مصمم وامیدوار ، می روند تا پیک مهربانی و صمیمیت باشند ، تا خانه های دوستی ، با نفس های تبریک ومهر ، پیوند بخورد و دستان عشق ، زنگار بشوید ازهرچه بی تپشی و سکون .

شهر، لبخند می زند چهره مهربان بهار را وعابران که دل تکانده اند ازگرد و غبار ناراستی ، دست دردست نسیم ، رهسپار جشن طبیعت می شوند.

ای تغییر دهنده حالت ها . مرا به بهترین حالات متحول کن . در رستاخیز شاخه های خشکیده ، اگر قلبم تاکنون ثمری نداده است ، دور ازخورشید تو بوده . حالا که سرگردان می چرخم و پناهی نمی یابم ، فصل سرد درونی مرا به فروردین یاد خود پیوند بزن تا ببینی لحظه تحویل دلم را که چه سان از چشم هایم ، سکه های دعا می ریزم و انگشتانم ، سبزترین سبزه ها خواهد شد برای یافتنت . و ماهی سرخی در اندیشه ام رو به روی آیینه تو به رقص درخواهد آمد . ای بزرگ وای مهربان خدایم.

ای خوبان ، بیائید دریابیم هدیه دوباره زندگی حیات را ، که دوباره آغازشده است ؛ آغازی گرم و نشاط انگیزپس از پایان سرد زمستانی ، بی کینه های زمستانی و با حرف های جدید ، به  دور از گذشته های تکراری و خندیدن در کنارهم با تجربه یک زندگی دوباره طبیعت/


چهارشنبه 7 اسفند ماه سال 1387
قمار برسرتمام زندگی

خداوندا

آهسته و آرام از کنار یادهای پر آرامش حضور تو عبور می کنم.

آنقدر آهسته که مبادا ناز خواب رویاها برآشوبد.

و تو آنقدر صمیمی و آرام عبور می کنی که برای ماندن و حس کردنت به حضورت نیازی نیست.

.......

در این خانه دلتنگ و صبور

در این سرمای تن سوز تنهایی
چقدر مهربانی خدا دستهایم را گرم و آرام می کند.
....


ای محبوب  ! ای یگانه معبود  و  ای مونس  ، وقتی که عشق ات می آید، همه لحظه ها ناب می شوند و  لحظه ها آنقدر سرشارند که دیگر نمی شود زندگی را به  " قبل "  و  " بعد "  از لحظه های ناب تقسیم کرد ...؛

با حضور عشق ات ، همه ی زندگی ،  تنها  " یک لحظه "  است و آن " یک لحظه " ، همان لحظه ی تجربه های ناب است ، و بهای "بودن و ماندنش" به اندازه تمام طول سال های زندگی ماست... ؛ به اندازه همه ی لحظه ها ...؛   

و دل سپردن و دل دادن به آن، یعنی :

" قمار بر سر تمام زندگی"؛  


....
عشق ات  آنقدر گرامی و پربهاست که برای مزمزه کردن طعمش ، حتی برای یک لحظه بو ئید نش ، باید همه زندگی را  ، همه ی لحظه ها را، همه ی نفس ها را وسط گذاشت ...؛
....
پس همیشه بخاطر داشته باشیم  که : اگر حسابگری کرده باشیم و با همه زندگیمان  بر سر عشق قمار نکرده باشیم  ، از همان شروع بازی، بازنده ای  بیش نیستیم...؛

اما اگر از همان شروع با همه ی زندگیمان بر سر عشق قمار کرده باشیم،

آنوقت قهرمان شدن آسان آسان است* ...؛
....
....


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
تیر 1388
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

ابتدا نیت کنید

سپس برای شادی روح حضرت حافظ یک صلوات بفرستید

.::.حالا کلید فال را فشار دهید.::.

برای گرفتن فال خود اینجا را کلیک کنید